نفسم آوینانفسم آوینا، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره
درخت سبز زندگیموندرخت سبز زندگیمون، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره
عشقم باراناعشقم بارانا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره

آوینا و بارانا شکوفه های زندگی مامان و بابا

روز مادر

1393/1/31 13:59
187 بازدید
اشتراک گذاری

مادر! درستایش دنیای پرمهرت ، ترانه ای از اخلاص خواهم سرود وگلدسته ای از مهر بر گردنت خواهم آویخت.
شکوه عشق را در زمزمه های مادرانه ات می یابم وانگیزه خلقت را از قلب پرمهرت می خوانم.
مادر، بوسه بر دستان خسته تو جانم را زنده می کند و دیدار تو عشق را در دلم به ارمغان می آورد.
ایمانم از دعای توست وخدایم را از زبان تو شناخته ام ، عبادت را تو به من آموخته ای ، مادر! ای الهه مهر.
تو گلی خوشبو از بهشت خدایی که گلخانه دلم از عطرتو سرشار است ، از تبار فاطمه ای وگویی وجود تو را با مهر فاطمه سرشته اند پس همیشه دعایم کن چراکه دعایت سرمایه فردای من است.
... مادرم ! به پاس آنچه به من داده ای ، به ستایش محبتهای بی اندازه ات ، و به وسعت همه خوبیهایت دوستت دارم.

 

آوینا بانوی من امسال به خاطر وجود نازنینت من هم مادر شدم و این چه نعمت باشکوهیه از جانب خدا.خدایا ازت ممنونم.

چقدر آرزوی مادر شدن  رو داشتم.چقدر این حس و این نقش متفاوت رو دوست دارم...حالا معنی بیقراری های مادرانه و دلشوره ها و دلواپسی های مادرانه رو میفهمم.حالا می دونم معنی عشق مادرانه چیه...

با خنده هات میخندم و با اشک هات اشک میریزم...پا به پای تو راه میام و همیشه پشت سرت هستم و هر جای دنیا که باشی می خوام بدونی که دعاهای خیر من فقط برای توست.قلبم با قلب تو هم اهنگ می تپه و نفسم به نفست بنده.

عزیزم با وجودت من مادر شدم و تمام تلاشم رو می کنم تا برات بهترین مادر باشم.

دلم میخواد از مامان جون هم به خاطر همه تلاشها و زحماتی که واسمون کشیده تشکر کنم... مامان مهربونم تو واقعا بهترین فرشته خدایی.دوستت داریم.

"مادر"
کودکانه فریاد خواهم زد...
همه بدانند...
حتی جمشید و تخت پادشاهی اش،حتی لیلی و مجنون سر به بیابان گذاشته اش...
حتی زلیخای رسوا هم با تمام آوارگی برای یوسفش بداند!
من بتی دارم سراسر بهشت...سراسر بوی تازگی و امنیت...
همه بدانند!
عشقی که میگویید از قبیله و طایفه های دیگرند!
لیلی و مجنون از دو قبیله جدا بودند!
مادر است که 9 ماه،نزدیک تپش قلبش زندگی کرده ای...
صدای قلبش را از نزدیک شنیده ای حتی نیز،لمسش کرده ای...
مادر است که تا مدت ها، از سینه اش تغذیه کرده ای...تمام هوش و حواسش را گرفته ای، تا مبادا زمین بخوری!
تویی که با غرور پا بر زمین میکوبی و راه میروی،این قدم ها،حاصل دستان ظریفی ست که زیر دستانت را گرفته اند تا راه رفتن بیاموزی،
بانویی که با هجی کلمات از دهانت،با زبان باز کردن و "مادر" گفتنت،گوشه چشمش خیس میشد...امروز،نگران سنگ راه هاییست که مانع فرداهایت خواهند شد...
بودنش را قدر بدان،تا دعاهایش روشنی فرداهایت شوند... 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

نفیسه
8 اردیبهشت 93 22:52
مامان کیان کوچولو
10 اردیبهشت 93 1:06
عزیزم روزت مبارک ... اولین ساله که مامان شدی